سلام سلام سلام . 
همگی خوبین ؟ منم خوبم . دلم خیلی برای شما و اینجا تنگ شده بود . تقریبا سه هفته
بود که فرصت آپ کردن نداشتم . آخه دیگه 2 مهر که رفتم تبریز دیگه دسترسی به نت
نداشتم . اصلا روزای خوبی رو سپری نکردم
.
فردای عروسی داداشم باید می رفتم تبریز . دیگه از روز عروسی فرشادو ندیدم چون ساعت
بلیطم به ساعت کاری فرشاد تلاقی داشت و اون نتونست ببرتم ایستگاه و با داداشم رفتم
روزی که می خواستم برم اینقدر بی حوصله بودم که منتظر اشاره ای برای گریه کردن بودم
.
اونجا حسابی سرم شلوغه . چون سه روز هفته رو دو شیفت بیمارستانم . سه روز بعدی رو
هم یه شیفتم اما اینقدر خسته ام که نایی برام نمی مونه که بخوام از خوابگاه برم بیرون یا
جای دیگه ای برم . توی خوابگاه هم سایت نداریم که بتونم آپ کنم .
از طرفی دلتنگی فرشاد هم اینقدر بهم فشار می آورد که نگو . صبحا که از خواب بیدار می شدم
و می دیدم که اونجام انگار تمام حسم رو برای کار کردن از دست می دادم .
فکر روزای خوبمون بودنش لمس دستای مهربونش آغوش گرمش که همیشه پناه خستگیام و
دلتنگیام بود دیوونه ام می کرد.
وقتی می رفتم بیمارستان سعی می کردم خودمو با کار سرگرم کنم تا دلتنگیم یادم بره اما
مگه می شد ؟! خلاصه اینکه تا فرشاد بهم زنگ می زد اشکام سرازیر می شد
. اصلا دوست
نداشتم و ندارم که فرشادو ناراحت کنم یا غصه بخوره . اما به غیر خودش سنگ صبوری ندارم
جمعه ی هفته ی پیش تموم روزو یه بغض سنگین توی گلوم بود که دم غروب دیگه شکست
دیگه فرشاد گفت 4 شنبه میاد پیشم . اما من گفتم نیاد چون اگه می اومد موقع برگشتنش
وضع من بدتر میشد . تا اینکه روز دو شنبه بود که با مربیامون صحبت کردیم و ازشون خواستیم تا چند جلسه رو نریم
. اصلا فکر نمی کردم قبول کنن وقتی فهمیدم می تونم برم خونه دیگه از خوشحالی پر در اوردم
. از همون بیمارستان تاکسی گرفتم و رفتم بلیط گرفتم و بعدم زنگ زدم به عشق قشنگم و گفتم که می خوام 5 شنبه بیام خونه . فرشادم خیلی خوشحال شد
. کلی براش احساسات عشقولی اومدم 

.
این دو هفته دوری برام اندازه یه سال گذشت . و الان دو روزه پیش فرشادم و امشبم قراره شام
بیاد خونمون . وقتی فرشادو دیدم واقعا باورم نمیشد پیشش هستم
.
حالا بگم از عروسی :
جاتون خالی خیلی خوش گذشت . مخصوصا روز حنابندون . یه عالمه جی جی خوشمل برای
زنداداشم گرفته بودیم که همه رو با سلیقه ی خاص خودم براش درست کرده بودم . که شب
حنابندون براش بردیم . از صبح عروسی هم که بابام همش می گفت بزنید و برقصید که یه دونه
داداش بیشتر ندارید! 
بعد از ناهار روز عروسی با خواهرام رفتیم آرایشگاه . وای شده بودم مثل عروسک . یعنی همه خوشمل شده بودن
همش منتظر بودم تا فرشاد بیاد و با هم بریم عکس بندازیم .
قبل عروسی ساعت 5 فرشاد اومد دنبالم و با هم رفتیم آتلیه و عکس انداختیم . البته 30 دقیقه
تو ترافیک بودیم و دیر رسیدیم تالار . دختر خاله ام می گفت همه میگن تو عروس بشی چی
میشی خوشکل خانم خلاصه حسابی ازم تعریف کردن .
شب عروسی اینقدر نانای کردیم که من دیگه واقعا نمی تونستم روی پاهام بایستم .
وقتی عروس و داماد اومدنم
که دیگه حسابی ترکوندیم همه با عروس و داماد عکس انداختیم و کلی خاطره شد .
از همه بیشتر قسمت عروس گردونی مزه داد . الهی فدای شوهرم بشم رانندگیش خیلی خوبه .
کلی خوش گذشت . اول رفتیم خونه مامانی عروس تا از اونا بابای کنه . آخی زنداداشم یه عالم
گریه کرد . بعد آوردیمش خونه خودمون و یه کوچولو بزن و برقص . دوباره برداشتیمش بردیم خونه
خودشون . بابام دستاشونو گذاشت تو دست همو برد تو خونشون .
زنداداشمم خیلی خوشمل شده بود
. تا حدی که منم تصمیم گرفتم واسه عروسیم برم همونجا که اون رفته بود .
عروسمون خیلی شیطونه . از اون لحظه ای که توی تالار با داداشم نانای کردن دیگه ننشست !
خلاصه حسابی شیطونی کرد .
ایشالا خوشبخت بشن .
ایشالا عروسی خودمون !
.
.
.
.
الانم از اون موقع که اومدم خونه خودمون( آخه تا دیشب پیشش ففری بودم ) پای کام هستم تا
هم آپ کنم
و هم به دوستام سر بزنم و هم یه سر و سامونی به کام بدم . خواهر زاده ام من نبودم حسابی ریختتش به هم . دیگه چشام خسته شد ! 