امن آبی آرام
برای تو میمونم برای من بمون ...

سلام سلام .
خوبی؟ منم خوبم .
روزای خوبیه
روحیه ام بهتره امیدوارم دیر به دیر غمگین بشم البته بگما از امروز تا جمعه مرخصی هستم
به خاطر همون خوشحالم .
.
.
.
دیروز تولد زری خواهرزاده ام بود براش یه کیف پول خریدم خیلی خوشش اومد و منم کلی
خوشحال شدم .
.
.
.
جمعه خواهرزاده ام اون یکی امیدجونم که مثل داداشم دوسش دارم با گروه موسیقی شون
کنسرت داره حتما میرم چون خیلی دوسش دارم . البته از قبل چون تاریخش رو نمی دونستم
مادرشوهرم اینا رو واسه ناهار دعوت کردم حالا به فرشاد گفتم به مامانش بگه اگه میشه
۵شنبه شام بیان خدا کنه قبول کنن .
چون خیلی دوست دارم جمعه برم تا جیگرم ناراحت نشه نمیدونین چقدر دوسش دارم که !
.
.
.
با فرشاد یه تصمیمای قشنگی واسه زندگی مون گرفتیم . البته به یه دلایلی هم مجبور
شدیم بعضی تصمیم هامون رو عوض کنیم اما اطمینان دارم که ضرر نمیکنیم .
حالا فعلا چیزی راجع بهشون نمیگم تا بعد ....
.
.
.
فرشادم خیییییییییییییییییییییییییییییلی دوستت دارم .
هنوزم دلتنگی واست خیلی شیرینه تا بعد از ظهر که از سرکار بیای پرم از دلتنگی ...
منتظرتم
دی ماه هم تموم شد . یعنی فردا تموم میشه ولی چون من امشب آخرین شیفت
این ماهمه واسم تموم شده .
با بهمن ماه ۸ماه از طرحم باقی می مونه . امروز رفتم باقی مونده مرخصی هامو
پرسیدم ۳۹ روز باقی مونده تازه بدون احتساب روزایی که واسه ماه رمضون میدن
بهمون . ده یا ۱۵ روزشو نگه میدارم واسه آخر طرحم که چند روز زودتر در بیام بقیشو
باید قسمت کنم بین ماه ها .
البته کیه که بده ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
این سرپرستار ما الان مرخصی ها رو نمیده یا آف میده بعد اخرشم نمیده
و می مونه میسوزه یا با کلی منت به ادم میده ....
قبلا هم گفتم عادت داره از خودش خاطره خوب به جا بزاره !!!!!!!!!
امروز خیلی دلم گرفته بود و دوست داشتم برم بیرون
فرشاد شبکار بود و ساعت ۵ باید میرفت سرکار بنابراین نمیشد باهام بیاد .
به پیشنهاد فرشاد زنگ زدم به خواهرم باهم بریم اول گفت میاد اما چند
ساعت بعد اس ام اس داد گفت حالش خوب نیست و نمیاد اما احساس
کردم که الکی گفت چون همیشه واسه دوستاش با کله وقت داره و باهاش
میره ...
اطمینان دارم که منو پیچوند .
خییییییییییییییییییییییییییییییییلیییییییییییییییییییی بیشتر دلم گرفت ...
یه عالمه بغض دارم .
به دوستم زنگ زدم اونم تهران خونه فامیلاشون بود .
الآنم خیلی دلم گرفته و طبق معمول خونه تنهام .
خونه مامانمم که دوره نمیشه الان برم اونجا فردا هم صبحکارم و برام سخته
صبح زود از خونه اونا برم سرکار !
اصصصصصصصصصصصصصصصصصصصصلا حوصله ندارم .
نتونستم دکتری رو که میخواستم پیدا کنم .
مجبور شدم برم واسه دکتری که خواهرم چند سال پیش واسه تیروییدش میرفت
وقت بگیرم اونم واسه ۱۰بهمن وقت داد .
هنوز برنامه ماه بعدمون نیومده و باید ببینم اون روز شیفتم چیه . خدا کنه شیفت
بدی نباشه .
دیگه از این اوضاع خسته شدم خیلی سست و بی حوصله شدم .
باید این تیروییده خوب بشه رو همه چیزم تاثیر گذاشته دوماه هست که دیگه قرص
نخوردم یعنی قرصام تموم شد و چون دکتر قبلیم هیچی حالیش نبود نرفتم پیشش.
.
.
.
حالا میدم دکترای بیمارستان یه آزمایش تیرویید تازه برام بنویسن تا وقی میرم دکتر
دوباره واسه یه ازمایش یک هفته معطل نشم . با آزمایش قبلی میبرم پیشش .
.
.
.
دلم میخواد برم بینی مو عمل کنم اما از دوتا چیز میترسم یکی اینکه بینی بیشتر
از اینکه اسخونی باشه گوشتیه و میترسم خراب بشه
از طرفی هم از درد بعد از عملش خیلی میترسم اصلا تحمل دردو ندارم !
.
.
.
این ماه دوتا از نیروهامون باهم میرن یه بخش دیگه باز ما می مونیم و حوضمون .
سرپرستار چاپلوسمون هم که اصلا هوای اینو نداره که ما پدرمون با این همه
اضافه کار در میاد . خدایا کی این ۸ماهم تموم میشه ....
بالاخره بعد از چند روز تونستم بیام .
دلم واسه نوشتن تنگ شده بود .
این چند روزه همه خوب بودن و هم بد .
وقتی تعطیلم و سرکار نمیرم روحیه ام عالی میشه و حالم خیلی خوبه
اما این تعطیلی ها اینقدررررررررررررررر زود تموم میشه که اصلا متوجه
نمیشم .
اما از چند ساعت قبل که باید برم سرکار دیگه اعصاب خوردی شروع
میشه و دلم میخواد به همه چیز گیر بدم ...
دست خودم نیست ...
.
.
.
.
امروز صبح و شب بودم یعنی شبشو هنوز نرفتم دو ساعت دیگه میرم ....
فرشادم این هفته شبکاره .
.
.
.
هروقت شبکار میشه دلم یه جوری میشه .
گاهی میترسم به اون چشمش که مشکل داره زیادی با این بیدار بودنا
فشار بیاد و خدای نکرده چیزیش بشه
از فکرش اشک تو چشمم جمع میشه چون اگه فرشاد چیزیش بشه من
میمیرم .
.
.
خیلی دوستت دارم همسر مهربونم .
سلام خوبین همه ؟
امروز یه چیزی باعث شد خوشحال بشم و با یه عالمه خستگی چون دیشب
شبکار بودم وقتی اومدم خونه نخوابیدم .
صبح رفتم واسه امتحان شهری گواهینامه .
با همه ی استرسی که داشتم و یه عالمه هم خسته بودم جشمام به زور
باز میشد قبول شدم 
.
خیلی خوشحالم
....
اومدم خونه و یه غذای خوشمزه درست کردم و صبر کردم فرشاد بیدار بشه
باهم ناهار خوردیم و فرشاد رفت بیرون کار داشت و من تازه گرفتم خوابیدم .
.
.
.
ساعت ۵ بیدار شدم .
رفتم یه دوش گرفتم تا خوابم بپره ....
اما هنوز لالا دارم ...
.
.
.
قراره امشب بعد شام واسه شیرینی قبول شدنم باهم بریم بیرون مهمون من ...
جشن دو نفره
...
یادمه اون وقتا که هم من خونه بودم و هم خواهرم
یعنی اون وقتا که دوتامون مجرد بودیم . اون وقتا که کوچیکتر بودیم همیشه
دوست داشتم وقتی اون میره بیرون در کمدشو باز کنم و ببینم اون تو چه
خبره . دوست داشتم کتابا رو دفتراشو بردارم ببینم توشون چی نوشته .
از این کار لذت میبردم . خب بچه بودم دیگه . فکر میکردم چون اونا روبه من
نمیده تا بخونم پس حقشه که وقتی نیست تو کمدش فضولی کنم .
البته هیچ وقت موفق نمیشدم چون چیزای مهمشو دم دست نمیذاشت
که !
.
.
.
الان دلم لک زده واسه اون روزا !
گرمایعنی
نفس های تو
یعنی دستهای تو
یعنی آغوش تو
.
.
.
من به خورشید ایمان ندارم !
( فرشادم مثل اون موقع من مریض شده ناحارتم آخه تا حالا اینجوری سرما
نخورده بود ... حسابی باید بهش برسم .... )
زود خوب شو عزیزم 
| Design By : Pichak |

