آشیانی از حریر
 

آشیانی از حریر

 
 

تقدیم به همسر عزیزم فرشاد که با اومدنش بهترین روزها رو برام به ارمغان آورد .

 
 

من و فرشاد خیلی اتفاقی توسط یکی از آشناهامون با هم آشنا شدیم . به هم علاقه مند شدیم و برای شروع سفر زندگی مون از خدا کمک خواستیم . روز ۱۴ اسفند ۸۷ با خواست خدا به هم رسیدیم و حالا چند ماهی هست عقد کردیم و برای خوشبختی همدیگه تلاش می کنیم .

 

موضوعات

عاشقانه های دلم

سخنی با دوستان

لحظه های ناب من و تو

غمای دل تنهام

 
خرید اینترنتی
انجمن گفتگو لیمونات
عکس بازیگران و مدیل
نرم افزار
سایت تخصصی موبایل

پیوند ها

محیا

آرینوس

همیدل

موفقیت

عاشقانه

اسمایلی

عشقولانه

تنها عشق

پیام عشق

دوزخ عشق

صبا و پرهام

عشق بیدار

بانوی قصه ها

همیشه غایب

حرفایی از سر دل

عشق نفرین شده

دست نوشته های آلاله

دانسته های یک پرستار

مشاوره

عاشقانه

هنوزم میشه عاشق شد

قالب وبلاگ

 

مطالب اخیر

دارم میرم دوباره

[ بدون عنوان ]

[ بدون عنوان ]

روز آشنایی روزی که خدا با فرشاد همه چیزو به من هدیه کرد همه چیز

دلتنگی و دلتنگی و دلتنگی

[ بدون عنوان ]

[ بدون عنوان ]

نرفته دلتنگم

[ بدون عنوان ]

سلام من اومدم خونه

عید فطر مبارک

ففرم اومد هوراااااااااااااااااااااااااااااااااااا

[ بدون عنوان ]

[ بدون عنوان ]

همسر خوب من !

 

پیوند های روزانه

لبخند خدا

تقدیمش کن به کسی که دوسش داری

میشه اسم قشنگتو بدونم ؟

 

امکانات جانبی

RSS 2.0
تعداد بازدیدکنندگان : 36050

 
 

آموزش دفاع شخصی ! آموزش دفاع شخصی !
مجموعه آموزش دیم ماک
در برابر خطرات از خود دفاع کنید
سریال های کره ای جدید
سریال تو کی هستی+روزگار شاهزاده
سریال های کره ای 2009 اینجاست!
X
تبلیغات در بلاگ اسکای

دارم میرم دوباره

چند روز بود کنار عزیزم بودم  

اما ... 

چقدر سخته امروز که باید از کنارش برم  

از همه بدتر که این بار فرشاد نیست که منو ببره ایستگاه  

خدا ...

یکشنبه 20 دی ماه سال 1388 | 4 نظر

 

سلام به دوستای گلم .

خوبین؟

ظاهرا عده ای از دوستان نمی تونن نوشته های وبلاگمو درست ببینن .

لطف کنید هر کس که این مشکلو داره از این راه درستش کنه :

اول که وبلاگ باز شد کلیک راست کنید بعد از  گزینه ی encoding  گزینه ی Unicode

رو انتخب کنید . بعد دوباره کلیک راست کنید و گزینه ی Arabic  رو انتخاب کنید .

خودمم این مشکلو دارم نمی دونم چرا اینجوری شده .

جمعه 13 آذر ماه سال 1388 | 9 نظر

 

سلام به همه . خوبین؟ 

منم خوبم چون یه هفته هست پیش فرشادم . البته روز عید غدیر باید برگردم . دیر آپ کردم چون کامم خربا بود تا اینکه امیر خواهرزادم اومد و کیسمو برد درست کرد . دستش درد نکنه . 

تو این یه هفته کلی خوش گذشته . دوستمو بعد از ۶ سال دیدم یعنی رفتم خونشون .  

امروز قرار با فرشاد بریم سکه ای رو که برام عیدی عید قربان آوردن بفروشیم جاش انگشتر بخریم . 

فردام میرم خونشون .  

وای خدایا خیلی خوشحالم . دوستت دارم خدای خوبم

چهارشنبه 11 آذر ماه سال 1388 | 5 نظر

 

روز آشنایی روزی که خدا با فرشاد همه چیزو به من هدیه کرد همه چیز

سلام به همه ی دوستای گل و مهربون که میان اینجا .  

این روزا اینقدر تو بیمارستان شیفت هستم که نتونستم یکی از بهترین روز از روزای  

خوب زندگیمو به تصویر بکشم .  

۲۳ آبان روز آشنایی من و ففری بود . الان عشقمون یک ساله و دو روزه شده .  

فرشاد می گفت ۲۳ آبان امسال هم مثل پارسال حس عجیبی داشته . راست می گفت 

آخه مدام بهم زنگ می زد . منم مثل اون بودم . آخه عجیب هم دلتنگش هستم . 

پارسال همچین روزایی داشتم کم کم و کم کم به فرشاد علاقه مند می شدم و هر روز 

که می گذشت تازه به گوهر وجودش پی می بردم و بیشتر شیفته ی اخلاق مردونه اش  

می شدم . وای خدایا شکرت که فرشادو به من دادی . با داشتنش دیگه هیچی نمی خوام  

جز خوشبختی با خودش و کنارش .  

متاسفانه واسه عید قربان نمیشه برم خونه اما دو روز بعدش میرم و این تحملو واسه ادامه 

این روزا بیشتر می کنه . 

مشکلی هم که تو خونه پیش اومده داره حل میشه اما هنوز ... 

بگذریم .    

واسه فرشاد یه عطر خوشبو گرفتم که کلی دنبالش گشتم آخه هر جایی از اون نداره می  

خواستم خودم براش بدم به همین خاطر پست نکردم .  

فرشادم نتونست بیاد پیشم .  

خیلی سخته خدایا چقدر دلتنگشم .  

روزای قشنگ آشنایی مون یکی یکی از جلوی چشمام رد میشه و کلی خاطره ی قشنگ 

رو برام زنده می کنه .  

یاد عاشقانه ها و دلتنگی ها و اشکامون افتادم .  

یاد روزا و لحظه هایی که واسه رسیدن به هم چقدر دعا کردم و از خدا التماس کردم .  

یاد اولین هامون افتادم .  

خدایا واقعا شکرت .

همسر مهربونم  

فرشاد عزیزم  

وجود گرم و پر محبت تو یه هدیه قشنگ از طرف خدا بود به من که همیشه  

به خاطرش خدا رو شکر می کنم . 

بودن با تو و کنار تو و زندگی با تو برام لذت بخش و شیرینه .  

از خدا می خوام باقی سال های عمرم رو کنار تو همسر خوبی برات بشم .   

از همین جا کلی عشقولی برات می فرستم ففرم awwsmiley.gif : 66 par 42 pixels.

خیلی دوستت دارم عزیزم .  

دوست داشتم توی این روز کنارت باشم ببلت کنم بوست کنم اما نشد ! 

خیلی ناراحتم .  

می پرستمت همسر مهربونم .  

عاشقانه عاشق وجودت هستم .

دوشنبه 25 آبان ماه سال 1388 | 5 نظر

 

دلتنگی و دلتنگی و دلتنگی

دلم از آدمایی گرفته که با وجود اینکه ازشون ناراحتم اما خیلی دوسشون دارم .  

اینجا هر روز و هر روز دلتنگ تر از روز قبل میشم . انگار یکی با دستاش گلومو  

سخت فشار میده . دلتنگی فرشادم داره دیگه دلمو از پا در میاره .  

تو خونمون واسه یکی از اعضای خونه یه مشکل اساسی پیش اومده که منجر به  

ناراحتی همه علی الخصوص مامان گلم شده . طاقت اشکای مظلومانه شو ندارم  

 آخه مامانیم خیلی گله .  

دارم تلاشمو می کنم تا بتونم برنامه ی بیمارستانمو طوری جور کنم که واسه عید  

قربان یا غدیر برم خونه . دلم واسه روی ماه گلم یه ذره شده .  

این روزا انگار همه ناراحتن واسه دوستم هم مشکلی پیش اومده .  

دعا کنید تا بتونم برم پیش همسرم تا کنارش آروم بشم !

شنبه 16 آبان ماه سال 1388 | 3 نظر

 

دلتنگم خیلی زیاد ! 

دیگه طاقتم داره تموم میشه !

یکشنبه 3 آبان ماه سال 1388 | 5 نظر

 

دیشب از اون بدترین شبای زندگیم بود .  

وقتی کنارش هستم لحظه ها مثل باد می گذره اما وقتی میرم انگا همه چیز  

دست به دست هم می ده تا دوری و دلتگیشو بیشتر کنه .  

دیشب ساعتها تو بغلش اشک ریختم . اما هنوز گلوم پر از بغض سنگین و  

مسخره ایه که ولم نمی کنه . الهی بمیرم خیلی ناراحتش کردم .  

فقط می دونم که نمی خوام از پیشش برم اما ...

چهارشنبه 22 مهر ماه سال 1388 | 8 نظر

 

نرفته دلتنگم

 

 

 

 

 بوسیدنت بهانه ایست برای اینکه بگویم دوستت دارم !

.

.

 

ناراحتم  

ناراحت و دلتنگ  

۴ شنبه باید برم  

دوباره دوری 

دوباره دلتنگی  

دوباره تنهایی  

دوباره دستای سرد 

دوباره بغض سنگین 

دوباره اشکای بی امون  

وای ......

دوشنبه 20 مهر ماه سال 1388 | 6 نظر

 

دلم گرفته . مثل روزای توی خوابگاه غصه ی نبودن فرشاد اومده سراغم .

توی خوابگاه که هستم یه سری دفتر دارم که از همون اول آشنایی مون دلتنگی هامو

احساساتمو برای همسر مهربونم نوشتم . الان سه تا دفتر دارم که هر بار تموم میشه

یکی دیگه بر می دارم چون احاساتمو دلتنگیام تمومی نداره . هر سری میام فرشاد دفترمو

می بره و می خونه . الان بهم زنگ زده . می گفت دفترمو خونده میگفت یه سوال ازم داره

گفتم بپرس و تا اونو پرسید صداش غمگین شد اشکاش در اومد تا حالا اینقدر غمگین ندیده

بودمش . تازه فهمیدم با نوشته هام چقدر ناراحتش کردم .

وای خداااااااااااا

اشکای منم در اومد . الهی فداش شم فرشادم خیلی دل نازکه . طاقت غصه منو نداره منم

طاقت اشکاشو ندارم . منم طاقت غصه شو ندارم اما خودش گفت نوشته هامو دوست داره

و دوست داره بخونتشون . انگار اینبار خیلی غم انگیز نوشتم .

وای خدایا کاش پیشش بودم و با دستام اشکای گرمشو پاک می کردم .

کاش بودم بغلش می کردم تا آروم بشه .

کا ش بودم تا به خاطر این همه دلتنگی و اشک بی امون که ناراحتش می کنه ازش معذرت

بخوام .

خدایا منم دیگه طاقتم لبریز شده . چی کار کنم خدا؟ تا یکی دو روز دیگه باید برم . چرا همیشه

لحظه های خوش بودنم کنار فرشاد با فکر رفتنو لحظه ی آخر بودن باید خراب بشه ؟

خدایا کمکم کن !

روزای کارورزی خیلی سخته که بتونم بیام خونه . پس چی کار کنم ؟

خدایا نمیخوام مرد زندگیم غصه بخوره . تنهامون نزار.

یکشنبه 19 مهر ماه سال 1388 | 2 نظر

 

سلام من اومدم خونه

سلام سلام سلام . Hello

همگی خوبین ؟ منم خوبم . دلم خیلی برای شما و اینجا تنگ شده بود . تقریبا سه هفته

بود که فرصت آپ کردن نداشتم . آخه دیگه 2 مهر که رفتم تبریز دیگه دسترسی به نت

نداشتم . اصلا روزای خوبی رو سپری نکردم .

فردای عروسی داداشم باید می رفتم تبریز . دیگه از روز عروسی فرشادو ندیدم چون ساعت

بلیطم به ساعت کاری فرشاد تلاقی داشت و اون نتونست ببرتم ایستگاه و با داداشم رفتم

روزی که می خواستم برم اینقدر بی حوصله بودم که منتظر اشاره ای برای گریه کردن بودم .

اونجا حسابی سرم شلوغه . چون سه روز هفته رو دو شیفت بیمارستانم . سه روز بعدی رو

هم یه شیفتم اما اینقدر خسته ام که نایی برام نمی مونه که بخوام از خوابگاه برم بیرون یا

جای دیگه ای برم . توی خوابگاه هم سایت نداریم که بتونم آپ کنم .

از طرفی دلتنگی فرشاد هم اینقدر بهم فشار می آورد که نگو . صبحا که از خواب بیدار می شدم

و می دیدم که اونجام انگار تمام حسم رو برای کار کردن از دست می دادم .  

فکر روزای خوبمون بودنش لمس دستای مهربونش آغوش گرمش که همیشه پناه خستگیام و  

دلتنگیام بود دیوونه ام می کرد.

وقتی می رفتم بیمارستان سعی می کردم خودمو با کار سرگرم کنم تا دلتنگیم یادم بره اما

مگه می شد ؟! خلاصه اینکه تا فرشاد بهم زنگ می زد اشکام سرازیر می شد . اصلا دوست

نداشتم و ندارم که فرشادو ناراحت کنم یا غصه بخوره . اما به غیر خودش سنگ صبوری ندارم

جمعه ی هفته ی پیش تموم روزو یه بغض سنگین توی گلوم بود که دم غروب دیگه شکست

دیگه فرشاد گفت 4 شنبه میاد پیشم . اما من گفتم نیاد چون اگه می اومد موقع برگشتنش

وضع من بدتر میشد . تا اینکه روز دو شنبه بود که با مربیامون صحبت کردیم و ازشون خواستیم تا چند جلسه رو نریم . اصلا فکر نمی کردم قبول کنن وقتی فهمیدم می تونم برم خونه دیگه از خوشحالی پر در اوردم . از همون بیمارستان تاکسی گرفتم و رفتم بلیط گرفتم و بعدم زنگ زدم به عشق قشنگم و گفتم که می خوام 5 شنبه بیام خونه . فرشادم خیلی خوشحال شد . کلی براش احساسات عشقولی اومدم .

این دو هفته دوری برام اندازه یه سال گذشت . و الان دو روزه پیش فرشادم و امشبم قراره شام

بیاد خونمون .  وقتی فرشادو دیدم واقعا باورم نمیشد پیشش هستم

حالا بگم از عروسی :

جاتون خالی خیلی خوش گذشت . مخصوصا روز حنابندون . یه عالمه جی جی خوشمل برای

زنداداشم گرفته بودیم که همه رو با سلیقه ی خاص خودم براش درست کرده بودم . که شب

حنابندون براش بردیم . از صبح عروسی هم که بابام همش می گفت بزنید و برقصید که یه دونه

داداش بیشتر ندارید!

بعد از ناهار روز عروسی با خواهرام رفتیم آرایشگاه . وای شده بودم مثل عروسک .  یعنی همه خوشمل شده بودن همش منتظر بودم تا فرشاد بیاد و با هم بریم عکس بندازیم .

قبل عروسی ساعت 5 فرشاد اومد دنبالم و با هم رفتیم آتلیه و عکس انداختیم . البته 30 دقیقه

تو ترافیک بودیم و دیر رسیدیم تالار . دختر خاله ام می گفت همه میگن تو عروس بشی چی

میشی خوشکل خانم خلاصه حسابی ازم تعریف کردن .

شب عروسی اینقدر نانای کردیم که من دیگه واقعا نمی تونستم روی پاهام بایستم .  

وقتی عروس و داماد اومدنم که دیگه حسابی ترکوندیم همه با عروس و داماد عکس انداختیم و  کلی خاطره شد .

از همه بیشتر قسمت عروس گردونی مزه داد . الهی فدای شوهرم بشم رانندگیش خیلی خوبه .

کلی خوش گذشت . اول رفتیم خونه مامانی عروس تا از اونا بابای کنه . آخی زنداداشم یه عالم

گریه کرد . بعد آوردیمش خونه خودمون و یه کوچولو بزن و برقص . دوباره برداشتیمش بردیم خونه

خودشون . بابام دستاشونو گذاشت تو دست همو برد تو خونشون .

زنداداشمم خیلی خوشمل شده بود . تا حدی که منم تصمیم گرفتم واسه عروسیم برم همونجا که اون رفته بود .

عروسمون خیلی شیطونه . از اون لحظه ای که توی تالار با داداشم نانای کردن دیگه ننشست !

خلاصه حسابی شیطونی کرد .

ایشالا خوشبخت بشن .

ایشالا عروسی خودمون !

.

.

.

.

الانم از اون موقع که اومدم خونه خودمون( آخه تا دیشب پیشش ففری بودم ) پای کام هستم تا

هم آپ کنم و هم به دوستام سر بزنم و هم یه سر و سامونی به کام بدم . خواهر زاده ام من نبودم حسابی ریختتش به هم . دیگه چشام خسته شد !

شنبه 18 مهر ماه سال 1388 | 2 نظر

 
    1         2         3         4         5         6         7         8         9         10     >>

Weblog Themes By Pars Theme

وبلاگ
blogers
وبلاگافکت نوار وضعیت